آقای رجوی، شما از مارکس و ارسطو و امام حسین میگویید، اما از یک سوال ساده فرار میکنید: اسلام سیاسی در کجای تاریخ یک جامعه دموکراتیک ساخته است؟ این سوال را هوشنگ رشدیه مطرح کرده و شما به جای پاسخ، صورت مسئله را عوض کردهاید. این همان مغالطهای است که در منطق به آن «تغییر محل نزاع» میگویند. شما از تاریخ میترسید، چون تاریخ قاضی بیرحمی است.
اسلام سیاسی؛ ایدئولوژی یا حکومت؟
هیچکس نگفته مسلمان نباید در سیاست باشد. هیچکس نگفته دین نمیتواند الهامبخش مبارزه با ظلم باشد. بحث سر این است که اسلام سیاسی به عنوان ایدئولوژی حکومت، مدعی است دولت، قانون، قضاوت، آموزش، اقتصاد، فرهنگ، حقوق زنان و حتی خصوصیترین شئون زندگی باید بر اساس یک تفسیر خاص از اسلام اداره شود. پرسش روشن است: در کدام مقطع از تاریخ ۱۴۰۰ سال گذشته، اسلام سیاسی توانسته جامعهای دموکراتیک، مبتنی بر آزادی، انتخابات آزاد، گردش قدرت، استقلال قوه قضائیه، آزادی مطبوعات، آزادی عقیده و برابری حقوقی ایجاد کند؟ فقط یک نمونه. اگر چنین نمونهای وجود دارد، معرفی کنید.
اما رجوی هیچ نمونهای ارائه نمیدهد. چون چنین نمونهای در تاریخ وجود ندارد. اگر اسلام سیاسی ظرفیت ذاتی ایجاد یک نظام دموکراتیک را داشت، چهارده قرن زمان برای اثبات آن کافی بود. تاریخ آزمایشگاه اندیشههاست. اندیشهای که طی چهارده قرن حتی یک نمونه موفق از حکومتی آزاد و مبتنی بر حقوق بشر ارائه نکرده، نمیتواند صرفاً با شعارهای انقلابی خود را از داوری تاریخ برهاند.
جمهوری اسلامی؛ بزرگترین آزمایش اسلام سیاسی
برای دیدن نتیجه اسلام سیاسی، لازم نیست به چهارده قرن پیش بازگردیم. پنج دهه اخیر ایران بزرگترین و عینیترین آزمایش این ایدئولوژی است. حکومتی که از نخستین روز مشروعیت خود را از قرائتی خاص از اسلام گرفت و مدعی اجرای احکام الهی شد. حاصل چه بود؟ اعدامهای گسترده، کشتار مخالفان، زندان، شکنجه، سانسور، حجاب اجباری، تبعیض علیه زنان، سرکوب اقلیتهای دینی و قومی، نابودی آزادی بیان، فساد ساختاری، ویرانی اقتصاد و انزوای بینالمللی. همه اینها نه در خلأ، بلکه در چارچوب حکومتی شکل گرفت که خود را «حکومت اسلامی» مینامید. اگر رجوی معتقد است جمهوری اسلامی اسلام واقعی نیست، این حق اوست؛ اما در این صورت بار دیگر همان پرسش مطرح میشود: نمونه موفق اسلام سیاسی کجاست؟
مغالطه «قرآن آریامهری»
رجوی سپس به «قرآن آریامهری» اشاره میکند تا چنین القا کند که شاه نیز از اسلام بهرهبرداری سیاسی میکرد. این نیز مغالطهای آشکار است. محمدرضا شاه هرگز مدعی حکومت فقها نبود. هرگز نگفت قوانین کشور باید از فقه استخراج شوند. هرگز ادعا نکرد که روحانیت باید بر سه قوه حاکم باشد. هرگز نگفت زنان باید به حکم شرع از حقوق برابر محروم شوند. اتفاقاً دلیل چاپ قرآن و تأکید بر هویت اسلامی جامعه، آن بود که به اکثریت مسلمان ایران نشان دهد حکومت با دین مردم دشمنی ندارد؛ اما در همان زمان، برنامههایی چون حق رأی زنان، آموزش رایگان، گسترش دانشگاهها، اصلاحات ارضی، توسعه صنعتی، گسترش زیرساختها و مدرنسازی کشور را پیش میبرد؛ اصلاحاتی که بخش بزرگی از روحانیت و جریانهای اسلام سیاسی، از جمله سازمان مجاهدین خلق، با آنها مخالفت میکردند یا آنها را «وابستگی به غرب» مینامیدند. تفاوت دقیقاً همینجاست. اسلام به عنوان باور دینی مردم یک موضوع است. اسلام سیاسی به عنوان ایدئولوژی حاکم بر دولت موضوعی کاملاً متفاوت است.
رجوی، آینهای از همان اسلام سیاسی
اما شاید مهمترین پاسخ به رجوی نه در جمهوری اسلامی، بلکه در تجربه خود او نهفته باشد. رجوی از آزادی سخن میگوید. اما آیا سازمانی که خود رهبری میکرد، حتی حداقل معیارهای دموکراسی را داشت؟ در کدام سازمان دموکراتیک رهبری مادامالعمر و غیرقابل نقد است؟ در کدام سازمان دموکراتیک «رهبری عقیدتی» جای انتخاب آزاد اعضا را میگیرد؟ منتقدان سازمان مجاهدین خلق و شماری از اعضای سابق آن طی سالها روایتها و اتهاماتی جدی درباره ساختار درونی این تشکیلات مطرح کردهاند؛ از فشار برای طلاق و قطع روابط خانوادگی گرفته تا جدایی کودکان از والدین و برخوردهای سختگیرانه با اعضایی که قصد ترک سازمان را داشتهاند. سازمان مجاهدین خلق نیز در مقابل بسیاری از اتهامات مطرحشده از سوی منتقدان و اعضای جداشده درباره ساختار و عملکرد داخلی خود را رد کرده یا آنها را بخشی از کارزار تخریبی علیه این سازمان دانسته است. با این حال، این گزارشها پرسشی اساسی را پیش روی رجوی قرار میدهد: اگر این روایتها نادرستاند، پاسخ مستند او و سازمانش به آنها چیست؟ و اگر حتی بخشی از آنها درست باشد، چگونه میتوان چنین ساختاری را با اصول دموکراسی، آزادی انتخاب و حق مخالفت سازگار دانست؟ اگر کسی نتوانسته است در یک تشکیلات چند هزار نفره آزادی اندیشه، حق مخالفت، انتخابات آزاد و گردش رهبری را تحمل کند، چگونه مدعی است که برای میلیونها ایرانی دموکراسی به ارمغان خواهد آورد؟
داوری نهایی با تاریخ است
رجوی میتواند هر روز بیانیه صادر کند. میتواند از مارکس، ارسطو، ابراهیم، موسی و حسین نام ببرد. میتواند با شعارهای انقلابی احساسات هواداران خود را برانگیزد. اما هیچیک از اینها جای پاسخ به یک پرسش ساده تاریخی را نمیگیرد. اسلام سیاسی در کجای تاریخ جامعهای آزاد و دموکراتیک ساخته است؟ تا زمانی که پاسخی مستند به این پرسش داده نشود، تمام این شعارها چیزی جز مغالطه سیاسی و فرار از پاسخ نیست. تاریخ با شعار قضاوت نمیکند. تاریخ کارنامه حکومتها را داوری میکند. و کارنامه اسلام سیاسی، چه در تجربه جمهوری اسلامی و چه در الگوی تشکیلاتی مبتنی بر «رهبری عقیدتی» که مسعود رجوی بنا نهاد، بیش از آنکه نویدبخش آزادی باشد، هشداری است درباره سرنوشت هر ایدئولوژیای که حقیقت را در انحصار خود میبیند و قدرت را فراتر از حق انتخاب انسان قرار میدهد.
سوالات متداول
آیا رجوی به سوال هوشنگ رشدیه پاسخ داده است؟
خیر. رجوی با تغییر صورت مسئله و استفاده از مغالطههای منطقی از پاسخ به سوال اصلی فرار کرده است. او به جای ارائه نمونهای از حکومت دموکراتیک اسلام سیاسی، به نامهای تاریخی و شعارهای انقلابی پناه برده است.
جمهوری اسلامی چه رابطهای با اسلام سیاسی دارد؟
جمهوری اسلامی بزرگترین و عینیترین آزمایش اسلام سیاسی در تاریخ معاصر است. این حکومت با ادعای اجرای احکام الهی، به اعدامهای گسترده، سرکوب مخالفان، تبعیض علیه زنان و نابودی آزادیهای اساسی انجامید.
آیا سازمان مجاهدین خلق یک سازمان دموکراتیک است؟
بر اساس گزارشهای منتقدان و اعضای سابق، سازمان مجاهدین خلق فاقد حداقل معیارهای دموکراسی است. رهبری مادامالعمر، غیرقابل نقد بودن و ساختار «رهبری عقیدتی» این سازمان را به الگویی مشابه اسلام سیاسی تبدیل کرده است.