ایرانگرایی؛ از شاهنامه تا انقلاب سفید، از انقلاب تا انبار نمادهای ملی
بیایید یک بار برای همیشه تکلیفمان را با این واژه روشن کنیم. ایرانگرایی نه یک ایدئولوژی بسته است، نه پرچمی برای برتریجویی نژادی. این گفتمان، این حافظه تاریخی، این تعلق تمدنی، روایتی است که از دل قرنها شکست و پیروزی، از میان شعر و اسطوره و زبان، از پسِ اشغال و استبداد و قراردادهای تحقیرآمیز بیرون آمده تا بگوید: ایران فقط یک کشور نیست؛ یک جهان فرهنگی است. اما در میانه این جهان، هم شاهانی بودند که آن را آباد کردند و هم آخوندهایی که میخواهند از خاکش، سپری برای بقای خود بسازند.
ایرانگرایی چیست و چرا با ملیگرایی فرق دارد؟
ملیگرایی، آن طور که در اروپای قرن بیستم معنا شد، با دولت، مرز و نظم مدرن سروکار دارد. اما ایرانگرایی ریشهدارتر از این حرفهاست. این گفتمان به پیوستگی تاریخی و فرهنگی اشاره میکند که حتی با تغییر حکومتها و جابهجایی مرزها هم از بین نرفته است. ایرانگرایی در تقابل با مذهب یا تنوع قومی نیست؛ بلکه ظرفی است که لایههای مختلف هویت ایرانی، از میراث باستانی تا سنتهای دینی و ادبی، در آن کنار هم معنا پیدا میکنند. ملیگرایی میتواند یکی از صورتهای سیاسی ایرانگرایی باشد، اما تمام آن را توضیح نمیدهد.
البته اگر بخواهیم منصف باشیم، نباید ایرانگرایی را با ملیگرایی به معنای غربی و قرن بیستمی آن مقایسه کنیم. اروپا بعد از دو جنگ جهانی، خاطره تلخی از ترکیب ملت با نژاد و ارتش و تحقیر دیگری دارد. فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی این قاره را به فاجعه کشاندند. اما انتقال همان ترس تاریخی به ایران، بدون فهم بستر اجتماعی این سرزمین، فقط به بیراهه میرود. ایرانگرایی هرگز از دل رؤیای سلطه بر جهان بیرون نیامده است.
ایرانگرایی از دل چه رنجی زاده شد؟
ایرانگرایی از میانه میل به بقا، کرامت، استقلال و عدالت برخاسته است. مردمی که قرنها میان بیکفایتی داخلی، فشار خارجی، استبداد، فقر، اشغال و قراردادهای تحقیرآمیز گرفتار بودهاند، به این گفتمان پناه آوردهاند. ایران پیش از آنکه یک دولت مدرن باشد، یک جهان فرهنگی بود. نام ایران در شاهنامه، در روایتهای تاریخی، در مفهوم پادشاهی ایرانی و در حافظه مردمی حضور داشت. اما چه بسیار حکمرانانی که ایران را نه بستری برای ساختن آینده، که تنها ملکی برای حکمرانی شخصی و زیست درباری میدیدند.
در تاریخ چند قرن اخیر، جنگهای متعدد، از دست رفتن بخشهای بزرگی از آب و خاک، وامهای خارجی و نفوذ قدرتهای بیگانه، مفهوم ایران را زخمی کرد. اما در همین دوره بود که اندیشه ایران در جنبش مشروطه دوباره از اعماق جامعه سر برآورد و به زبان قانون، مجلس و عدالتخانه تبدیل شد. بررسیها نشان میدهند که اندیشه ایرانخواهانه در سده نوزدهم پراکنده بود، اما در انقلاب مشروطه شکوفایی روشنی پیدا کرد (آشرف، ۲۰۰۶؛ ایرانیکا، ۲۰۲۶).
رضاشاه؛ مردی که ایران را از نو ساخت
اینجا بود که نقش رضاشاه اهمیت تاریخی پیدا میکند. او زبان فرسوده دربار قاجاری را کنار زد و دولت مدرن، ارتش ملی، بوروکراسی متمرکز، دادگستری نوین، آموزش جدید، ثبت احوال، راهآهن و صنعت را وارد زندگی ایرانیان کرد. سادهانگارانه است اگر پروژههایی مانند راهآهن سراسری و توسعه صنعت در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ را فقط اقدامات اداری ببینیم. اینها گامهایی برای بیرون کشیدن ایران از وضعیت ملوکالطوایفی و بیدولتی دردناکش بودند (ایرانیکا، ۲۰۲۶؛ سعیدی، ۲۰۱۳). گویی سرانجام شاهی بر سر کار بود که فهمیده بود کشوری با این جغرافیا و تاریخ، اگر دولت متمرکز بر ساخت ایران نداشته باشد، به آسانی میان قدرتهای بیرونی و نیروهای درونی فرسوده میشود.
محمدرضا شاه و زبان توسعه
محمدرضا شاه این مسیر را با امکاناتی گستردهتر ادامه داد. افزایش درآمد نفتی، جایگاه ایران در اوپک، توسعه زیرساختها، گسترش آموزش، صنعتیسازی، اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، سپاه دانش و سپاه بهداشت، همه در چارچوب نگاهی قابل فهم بودند که ایران را شایسته پیشرفت و قدرت میدانست: نگاه یک ایرانگرا (ایرانیکا، ۲۰۲۶؛ پهلوی، ۱۹۶۷). شاه فقید بارها ایران را محور اصلی سیاست خود قرار داد و آبادانی کشور را با بازگشت به اعتماد ملی پیوند زد. البته میتوان درباره شیوه اجرا یا تمرکز قدرت بحث کرد، اما نمیتوان انکار کرد که ایران با قدرتی غیرقابل جایگزینی در مرکز تفکر سیاسی حکومت پهلوی قرار داشت.
انقلاب ۱۳۵۷؛ قطار پیشرفت متوقف شد
اما قطار این پیشرفت با عرض اندام نسل پنجاهوهفت متوقف شد. جمهوری اسلامی آگاهانه امتگرایی و اسلامگرایی سیاسی را در برابر ایرانگرایی نشاند. خمینی ملیگرایی را نکوهش میکرد و آن را در برابر اسلام سیاسی خود قرار میداد. در منطق او، مرز ملی اهمیت درجه دوم داشت و «امت اسلامی» افق اصلی سیاست بود. او در سال ۱۹۸۰ آشکارا از ضرورت صدور انقلاب سخن گفت و استدلال کرد که ماندن در یک محیط بسته، شکست میآورد (مرکز پژوهش و اطلاعات خاورمیانه، ۱۹۸۰). نتیجه این سیاست، انتقال ثروت ایران به شبکههایی شد که نه زندگی ایرانیان را بهتر کردند و نه امنیت مردم خاورمیانه را. از لبنان و سوریه تا عراق و یمن، رد پای این سیاست را میتوان در گسترش تنش، نظامیگری و فرسایش دولتهای ملی دید.
چرا جمهوری اسلامی حالا به سراغ نمادهای ملی رفته است؟
حکومتی که دههها ایران را زیر سایه امت اسلامی برده، منابع کشور را در خدمت پروژههای فرامرزی گذاشته، زنان ایرانی را سرکوب کرده و منتقدان را دشمن خوانده، نمیتواند ناگهان خود را نماینده صادق ایران معرفی کند. استفاده تازه حکومت از نمادهای ملی، بیشتر نشانه فرسودگی زبان ایدئولوژیک آن است تا وجود عشقی قلبی به ایران. وقتی زبان شهادت، امت و ولایت دیگر جامعه را گرم نمیکند، حکومت به انبار نمادهای ملی دست میبرد تا از همان چیزی که سالها تحقیر کرده، برای بقای خود سپر بسازد. این چرخش، واکنشی به بحران مشروعیت و نارضایتی عمومی است، نه نشانه یک دگرگونی صادقانه (واشنگتنپست، ۲۰۲۵؛ رویترز، ۲۰۲۶).
ایرانگرایی؛ گفتمان یا ایدئولوژی؟
از نظر تحلیلی، ایرانگرایی در عمق بیشتر به یک گفتمان نزدیک است تا یک ایدئولوژی. گفتمان، آن طور که میشل فوکو میگفت، چارچوبی است که تعیین میکند درباره یک موضوع چه چیزهایی را میتوان گفت و چه چیزهایی را نمیتوان. ایدئولوژی اما بستهای منسجمتر از باورهاست که میخواهد نظمی سیاسی بسازد و دوست و دشمن تعریف کند. ایرانگرایی تا زمانی که میدان باز معنا و حافظه باشد، گفتمان است. اما وقتی به دستور سیاسی بسته یا ابزار کنترل تبدیل شود، میتواند چهره ایدئولوژی به خود بگیرد.
ایرانگرایی واقعی یعنی چه؟
ایرانگرایی در مفهوم انسانی خود، برتریجویانه و از جنس فاشیسم نیست. در ایران امروز، ایرانگرایی یعنی بازپسگیری منابع میهن و برگرداندن آن به هممیهن. یعنی کودکی در سیستانوبلوچستان، خوزستان، کردستان یا آذربایجان، بالاخره سهمی واقعی از آب، آموزش، امنیت و بهداشت داشته باشد. یعنی پول ایران به جای تغذیه گروههای نیابتی، صرف مدرسه، بیمارستان، محیط زیست و رفاه مردم شود. یعنی هیچ زبانی از زبانهای ایران تهدید شمرده نشود. یعنی ایران نه میدان جنگ ایدئولوژیها، که خانه مشترک شهروندان باشد.
اگر ایرانگرایی به کرامت انسان، توسعه ملی، برابری شهروندی، تمامیت سرزمینی و تنوع فرهنگی گره بخورد، یکی از شریفترین زبانهای سیاسی برای آینده این خاک و آب خواهد بود. ایرانگرایی در این معنا، دعوتی است به بازگشت کشور به مردم آن. با این امید که ایران دوباره از زیر آوار امتگرایی، فساد و تحقیر بیرون آید و به همان چیزی تبدیل شود که شایسته آن است: خانهای برای زندگی، آزادی، آبادی و شأن انسانی.
سوالات متداول درباره ایرانگرایی
آیا ایرانگرایی با اسلام در تضاد است؟
خیر. ایرانگرایی به عنوان یک گفتمان فرهنگی و تاریخی، ظرفی است که میتواند لایههای مختلف هویت ایرانی، از جمله سنتهای دینی، را در خود جای دهد. مشکل زمانی شروع میشود که اسلام سیاسی بخواهد ایرانگرایی را حذف یا تابع خود کند.
تفاوت ایرانگرایی با ملیگرایی غربی چیست؟
ملیگرایی غربی با دولت مدرن و مرز سروکار دارد و در مواردی به برتریجویی نژادی و توسعهطلبی نظامی گره خورده است. ایرانگرایی اما ریشه در حافظه تاریخی و فرهنگی دارد و هرگز از دل رؤیای سلطه بر جهان بیرون نیامده است.
چرا جمهوری اسلامی به نمادهای ملی روی آورده است؟
این چرخش بیشتر واکنشی به بحران مشروعیت و نارضایتی عمومی است. وقتی زبان ایدئولوژیک امت و ولایت دیگر کارایی ندارد، حکومت به نمادهای ملی پناه میبرد تا از آنها سپری برای بقای خود بسازد.