بحران اپوزیسیون: اسارت در چاه ۵۷ و رؤیافروشی ملاها
تنشهای نظامی اخیر، دوباره میز نمایشی را چید که روی آن، ملاها نقش قهرمان ملی را میبازند و اپوزیسیون، در همان تاریکخانه تئوریک دست میزند. پروفسور تورج اتابکی، مورخ و استاد دانشگاه لیدن، در گفتگو با دویچه وله، پرده از استیصال ساختاری مخالفان برمیدارد؛ استیصالی که در آن، به جای گشتن راههای نپیموده، دوباره و دوباره به همان چاه ۵۷ سقوط میکنیم.
جنگ، ملاها و فالکلند آرژانتینی
جنگها همیشه کارتهای توزیع قوا را در جوامع بر هم میزنند. رویارویی نظامی اخیر نیز استثنا نبود. حاکمیت تئوکراتیک ایران، همانطور که انتظار میرفت، از فرصت استفاده کرد و خود را مترادف با «میهن» و «تمامیت ارضی» تعریف کرد. هر مخالفتی هم، خائنی به مرز و بوم تلقی شد. اما این نظم موقتی، پایدار نیست.
atabaki برای درک این وضعیت، به تاریخی نزدیک پناه میبرد؛ کودتای ۱۹۷۶ آرژانتین و «جنگ کثیف» آن. در پنج سال نخست، پیوستگی ملی علیه دیکتاتوری در آرژانتین رو به فزونی بود. اما با آغاز «جنگ فالکلند» با بریتانیا، کارزار میهنپرستانه حکومت، صفوف مخالفان را بهم ریخت. بخشی از اپوزیسیون سردرگم شد که آیا باید در برابر «امپریالیسم» بایستد یا دیکتاتوری را هدف قرار دهد. حکومت کودتا نیز بقای خود را در بقای میهن خلاصه کرد. اما وقتی جنگ را باخت، خروش عمومی به قدری بلند بود که تنها یک سال بعد، حکومت کودتا سقوط کرد. شباهت وضعیت ایران به این مثال تاریخی، درخشان و در عین حال دردناک است.
توهم تکرار تاریخ در محورهای مختصات ۵۷
امروز، صفبندی سیاسی به شدت تغییر کرده است. یک گروه، خود را در اردوگاه «محور مقاومت» میبیند و میهن را دفاع از جمهوری اسلامی تعریف میکند. گروه دیگر، امیدش را به مداخله بیگانگان بسته است. در میان اینها، گروه سومی وجود دارد که شعار «نه به جنگ، نه به استبداد» میدهد. اما مشکل اصلی کجاست؟ اپوزیسیون اسیر یک فقر تئوریک مهلک است.
اگر به تاریخ نزدیکمان برگردیم، میبینیم که تاریخ لزوماً با روشنبینی پیش نمیرود. اگر اینطور بود، شاید آن رویدادهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به فاجعه انقلاب اسلامی ختم نمیشد. بعد از آن دهه سیاه سرکوب، جریان اصلاحطلبانه درون حکومت شکل گرفت و بخش بزرگی از اپوزیسیون، سالها به این توهم دل سپرد. جنبش سبز نیز با شعار «رأی من کجاست»، باز در چارچوب همان نظام دست و پا زد. اما بعد از کشتار سبعانه، کمکم روشن شد که در چهارچوب این نظام، اصلاح معنایی ندارد.
بسیاری از بخشهای اپوزیسیون ایران، چه چپ و چه راست، اسیر یا تختهبند ذهنیتی هستند که به آن خو کردهاند. تعریف و بازیافتن خود در محورهای مختصاتی X و Y مانده از هستی تاریخیشان، یعنی همان محور انقلاب ۵۷. ما در گذشته ماندهایم، به جای آن که از گذشته بیاموزیم.
ما در پی یافتن راههای ناپیموده نیستیم. همه نشستها و منشورها بر بستر تجربههای پیشین میچرخد. حرف نویی در کار نیست. پیش از انقلاب، جامعه ایران شکوفایی اقتصادی یک دهه را تجربه کرده بود و نیروی کار بقای تضمینشدهتری داشت. امروز، ۹۸ درصد قراردادهای کار غیردائمی است و یک ارتش بزرگ از بیکاران داریم. چگونه میتوان از توان این ارتش بیسرپرست و بیتشکل برای تغییر اجتماعی استفاده کرد؟ اینجاست که باید به عاملیتهای تغییر اندیشید، نه ستارههای موقتی که در اپوزیسیون اینسو و آنسو میدرخشند و افول میکنند.
بازار مکاره رؤیافروشان
در فضای رسانهای امروز، پدیدهای به نام «مارکت سیاست» یا «رؤیافروشی» بیداد میکند. جریانهای سیاسی، وعده سرنگونیهای فانتزی و بیهوده میفروشند تا خود را تثبیت کنند. اما رؤیافروشی، بیماری مزمنی است که هم جمهوری اسلامی و هم بخشهایی از اپوزیسیون را آلوده کرده است. در این بازار مکاره، همه به فکر فروش کالای خود هستند، بیآنکه به نیاز و توان مردم بیاندیشند.
ممکن است گمان برود که ملاها با سرکوب خیزش ۱۴۰۴ پیروز میدان شدهاند. اما داوری یک مورخ این است که ستاره آنها روشن نخواهد ماند. مشکلات تلنبارشده فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، پاسخی بسیار سازندهتر و ساختارمندتر از این حرکات جسته و گریخته حاکمیت میطلبد. جامعه در میان فریب دوطرفه محاصره شده است؛ حاکمیت مدعی پیروزی است و مخالفان آمارساز. آیا مجرایی برای امید واقعی باقی مانده؟
زن، زندگی، آزادی؛ تنها افق نپیموده
بله، بضاعت عبور از این ناچاری وجود دارد. اما به یک شرط: رها شدن از تختهبند ذهنیت پیشین. تا زمانی که به آن ذهنیت خوکرده تعلق داریم و از جدا شدن از آن در هراسیم، نمیتوانیم سراغ راههای نپیموده برویم. در انقلاب مشروطیت، ایرانیان گام در راه نپیموده گذاشتند. در لهستان، از دل یک سندیکای کارگری در نظام مدعی کارگری، جنبش تغییر بیرون آمد. در چکسلواکی، انقلاب مخملین شکل گرفت. آنها سراغ قیامهای تجربهشده نرفتند. در پی یافتن راههای طینشده رفتند.
یکی از درخشانترین ویژگیهای جنبش «زن، زندگی، آزادی» این بود که شعاری نو و یگانه مطرح کرد. شعاری که در هر سه بندش، خواستی عمیق برای دگرگونی نهفته داشت و میتوانست گروه کثیری از مردم را زیر یک پرچم بیاورد. این جنبش، درخشانترین نمونه حرکت اجتماعی نه تنها در ایران، بلکه در جهان بود و حمایت گسترده افکار عمومی جهان را به دست آورد. اما چرا نتوانستیم از آن پلکانی برای ارتقا بسازیم؟ چرا آن حمایت را از دست دادیم؟
اپوزیسیون، چه در داخل و چه در خارج، به همان اندازه سردرگم است و به دلیل این استیصال، به تکرار تجربه گذشته برمیگردد. رمز و راز جنبش «زن، زندگی، آزادی» در همین بینش نوین آن بود. بینشی که از زن میگفت، از زندگی میگفت و از آزادی. این است افق نپیمودهای که باید طی شود، نه تکرار الگوهای منقضی شدهای که ما را تا امروز تنها به بلاتکلیفی و زیر چکمه ملاها رسانده است.