از نادرشاه تا آخوندها: فرق است از دمشق تا بغداد
آیتالله جوادی آملی این روزها از «معجزه مچاله کردن ابرقدرتها» حرف میزند. گویا ایشان فراموش کردهاند که اسرائیل با آن وسعت ذرهبینی، ابرقدرت نیست، بلکه یک کشور کوچک با حمایت یک ابرقدرت واقعی است. اما این تازه اول ماجراست.
در یکی از سخنرانیهای اخیر، جوادی آملی با لحنی آکنده از غرور میگوید: «هیچ فکر میکردیم روزی برسد که دو ابر قدرت دنیا را مچاله کنیم؟ آیا این معجزه نیست؟» او اسرائیل را به عمد ابرقدرت میخواند تا وزن ادعایش سنگینتر شود. اما واقعیت تلخ این است که ایران در مصاف با آمریکا و اسرائیل، نه تنها مچاله نکرده، بلکه خودش لقمه گلوگیری شده که بلعیدنش زمان بر است.
نکته جالب اینجاست که ایشان از خاطرهای هفتاد ساله از آیتالله بروجردی یاد میکنند که حتی نمیتوانست مجلس دعا علیه اسرائیل برگزار کند. اما حافظه تاریخی ایشان ظاهراً یاری نمیکند. در همان زمان، حکومت پهلوی کمکهای مالی قابل توجهی به لبنان و آیتالله موسی صدر میفرستاد. پس این «ناتوانی» از کجا آب میخورد؟
داستان نادرشاه و عبرت امروز
معروف است که نادرشاه افشار پس از شکست در جنگ اول با عثمانی، به منشی خود گفت: «واقعیت را بگو، بنویس که عثمانیها پدرمان را درآوردهاند، هر چه زودتر خودتان را برسانید!» او برخلاف آخوندهای امروز، به جای پنهان کردن شکست، حقیقت را گفت و با کمک نیروهای کمکی، پیروزی قاطعی به دست آورد.
تفاوت نادرشاه با مقامات جمهوری اسلامی در همین یک جمله خلاصه میشود: «واقعیت را بگو.» اما آخوندها ترجیح میدهند شکست را «معجزه» بنامند و از مچاله کردن ابرقدرتها حرف بزنند، در حالی که میدان جنگ چیز دیگری میگوید.
معجزه یا خودفریبی؟
معجزه باید فوری و غیرطبیعی باشد. اما مچاله شدن آمریکا و اسرائیل در یک بازه هفتاد ساله، حتی اگر فرض محال را بپذیریم، هیچ شباهتی به معجزه ندارد. این بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است با تاریخ و واقعیت.
تلاش بیحد و حصر برای توجیه رفتارهای غلط مسئولان، ساحت اندیشه را به ورطههای اینچنینی میکشاند. حتی اگر گوینده شخصی در قامت جوادی آملی باشد. اما حقیقت این است که جمهوری اسلامی در جنگ با آمریکا و اسرائیل، نه تنها پیروز نشده، بلکه ثابت کرده که فقط میتواند لقمه گلوگیری باشد. همین!
و این، نه معجزه است، نه افتخار. این یک فاجعه است به نام خودفریبی.