فروغ فرخزاد، این شاعر بیپروای ایرانی، نه فقط از جامعه مردسالار زمانهاش طرد شد، بلکه برخی از همانها که لاف روشنفکری میزدند، او را «فاحشه» خطاب کردند. اما فروغ، در میان این همه کینه و نفاق، یک چیز را خوب میشناخت: «فاصله». همان فاصلهای که او را از نیاکان و ارزشهای کهنه جدا میکرد و به قول خودش، «نجاتدهنده»اش بود.
فروغ چه گفت؟
در ویدئویی که از صدای خود فروغ به جا مانده، او میگوید: «امروز همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی با دنیای حافظ و سعدی ندارد، من فکر میکنم حتا دنیای من به دنیای پدرم ارتباط ندارد، آنقدر که فاصلهها مطرح هستند. یک عوامل تازهای وارد زندگی ما شدند که محیط فکری و روحی این زندگی را میسازند.»
این سخن، گواهی است بر آنچه فروغ «فاصله» مینامید؛ فاصلهای نه فقط از پدران نیاکانی، بلکه حتی از پدر بیولوژیک خود. او به واسطه «عوامل تازه» و «عوض شدن همه چیز»، هیچ رابطهای میان خود و آنها نمیدید. عوامل تازهای که قرار بود محیط فکری و روحی زندگی او را بسازند، عواملی که هیچ سنخیتی با گذشته نداشتند.
چرا از «فاصله» میترسیم؟
وقتی فروغ میگوید «آنقدر که فاصلهها مطرح هستند»، یعنی دوره حافظ و سعدی با جهان او هیچ ارتباطی ندارد. اما همین فاصلهها آنگاه به سود برخی نادیده گرفته میشوند که میکوشند برای یک طیف سیاسی خاص، پشتوانهای از ارزشهای نیاکانی بتراشند و با ناشیگری، «نوزایی» نسلهای امروز را به گذشته «ایرانیت» گره بزنند و وانمود کنند که گویی «فاصله»ای در میان نیست.
و اگر کسی از این «فاصله» سخن بگوید و آن را بکاود، با سبکسری او را تفرقهافکن، وابسته به حکومت اسلامی، یا کسی که به سود جمهوری اسلامی عمل میکند، تخطئه میکنند. وه، ما امروزیها چه هراسانیم از «فاصله» از گذشته! فاصلهای که میتوانست ما را از جاذبه نیاکان بیرون بکشد و به «عوامل تازه» مجال دهد تا بیواسطه در زندگی و اندیشه ما جای بگیرند.
«زن، زندگی، آزادی» و خطر تهی شدن از تازگی
جهان کهن با همه ارزشها و الگوهایش، همچنان در هیئت ایرانیتِ پیش از اسلام و سپس در امتداد جهان مولوی، حافظ و سعدی، در ذهن ما حضور دارد و هر امر تازهای را، پیش از آنکه مجال دگرگون کردن ما بیابد، به زبان گذشته ترجمه میکند.
برای مثال، مضمون انسانی «زن، زندگی، آزادی» را که نمودار هویتی تازه در نسلهای امروز ایران است، به فرهنگسازان قدیم ما، که جز در چارچوب دینی نمیاندیشیدند، گره میزند تا دم خروس فرهنگی برملا نگردد.
از همینجاست که «زن، زندگی، آزادی» نیز با خطر تهی شدن از تازگی خود روبهرو میشود. آنچه میتوانست نشانه ورود انسان ایرانی به وضعی دیگر باشد، دوباره در دستگاه مفاهیم و ارزشهای بهارثرسیده خوانده میشود. گویی هر امر تازهای باید پیش از آنکه به جهان امروز تعلق داشته باشد، شناسنامهای از گذشته دریافت کند. به این ترتیب، امر نو به جای آنکه گذشته را پشت سر بگذارد، بار دیگر در گذشته مستحیل میگردد.
«فاصله» به مثابه رهایی
«فاصله»، رهایی از سلطه نیاکان و بزرگان است، چنانچه فروغ، حافظ و سعدی را بهعنوان بزرگان فرهنگ و ادب ما مثال میزند. «فاصله» همان جایی است که انسان میتواند نیاکان را ببیند، بیآنکه در آنها زندگی کند؛ گذشته را بشناسد، بیآنکه به نام آن آینده را مصادره کند.
شاید به همین معناست که فروغ «فاصله» را «نجاتدهنده» میدید. زیرا تنها در فاصله است که امر تازه میتواند تازه بماند.
«از آیینه بپرس نجاتدهندهات را»
این سخن مربوط به فضای فکری خودِ فروغ است. خودی که «منِ» خویش را اینگونه به شعر میکشد:
«همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیدهام از نور خویش»
فروغ «نجاتدهنده» را در بیرون از خویشتن، در یک شخص یا نیروی بیرونی نمیجوید، بلکه آگاهی و مواجهه با خویشتن را امکان رهایی میداند. و این همان منِ فردیت است، منی که از «فاصله» میآغازد.
ما هنوز در دام گذشتهایم
فروغ، منِ خویش را پژواک میکند تا «فاصله» میان خود و ارزشهای پدر و هر آنچه پیش از او ایستاده است را حفظ کند. اما مسئله ما بیش از آنکه ناتوانی در ساختن امر نو باشد، ناتوانی در فاصله گرفتن از امر کهنه است.
ما هنوز هر جوانهای را که از خاک امروز سر برمیآورد، به ریشههای دیروز پیوند میزنیم و آنگاه شگفتزده میپرسیم که چرا درختی تازه نمیروید؟!
