بمباران بیت رهبری: قیامتی از دود و آتش، تلی از خاک و یک سوال بیجواب
چهار ماه از آن روز تاریخی میگذرد، روزی که آسمان تهران نه از ابر، که از دود و آتش پر شد. روزی که بیت رهبری، آن قلعه تسخیرناپذیر، زیر باران موشکهای آمریکا و اسرائیل به تلی از خاک تبدیل شد. اما هنوز، مثل همیشه، حقیقت در پشت پردهای از ابهام و دروغ پنهان است. مقامات جمهوری اسلامی، آنهایی که قرار بود راویان حقیقت باشند، یا سکوت کردهاند یا چنان متناقض حرف زدهاند که آدم یاد ضربالمثل معروف میافتد: «دروغگو کم حافظهست.»
از آن روز، نه عکسی از محل کشته شدن رهبر سابق منتشر شده، نه گزارش رسمی از عملیات امدادی، و نه حتی یک آمار دقیق از تعداد کشتهها. تنها چیزی که داریم، روایتهای پراکنده و بعضاً خندهداری است که هر کدام از یک گوشه و کنار بیرون آمده. گویا قرار است این واقعه هم مثل خیلی چیزهای دیگر در تاریخ این رژیم، به یک افسانه تبدیل شود.
روایت اول: «قیامتی از دود و آتش»
قدرتالله محمدی، مدیرعامل آتشنشانی تهران، اولین نفری بود که جرأت کرد کمی از آنچه دیده بود بگوید. او که خودش از اولین کسانی بود که وارد مجموعه شد، وضعیت را «قیامتی از دود و آتش» توصیف کرد. به گفته او، مهمترین مأموریت نیروهای امدادی در ساعات اولیه، پیدا کردن رهبر جمهوری اسلامی در میان ویرانهها بود. یعنی حتی آنها هم نمیدانستند که آیا او زنده است یا نه. این یعنی آنقدر انفجار شدید بوده که هیچ کس جرأت نمیکرد حدس بزند.
اما نکته جالبتر اینجاست: عباس عراقچی، وزیر خارجه وقت، همان روز عصر به شبکه NBC گفت که «تقریبا همه مقامات در سلامت و امنیت هستند» و اوضاع تحت کنترل است. او حتی اضافه کرد که «ممکن است یک یا دو فرمانده را از دست داده باشیم، اما این مسئله بزرگی نیست.» چند ماه بعد، عراقچی اعتراف کرد که خودش در آن لحظه در محل حادثه بوده و از عمق فاجعه خبر داشته. پس چرا دروغ گفت؟ شاید چون هنوز امید داشت که بتواند جلوی فروپاشی رژیم را بگیرد.
روایت دوم: «شنیدم که مشت دستش را گره کرده بود»
تنها کسی که ادعا کرده جنازه علی خامنهای را از نزدیک دیده، پسرش مجتبی است. او در اولین پیامش بعد از انتخاب به عنوان رهبر جدید، نوشت: «من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.»
این جمله آنقدر عجیب بود که شبکههای اجتماعی را به هم ریخت. کاربران پرسیدند: اگر «دیده»، پس چرا میگوید «شنیدم»؟ مگر میشود کسی را ببینی اما فقط بشنوی که دستش را گره کرده؟ این تناقض، مثل خیلی چیزهای دیگر در این ماجرا، نشان میدهد که یا مجتبی همه چیز را ندیده، یا دارد چیزی را پنهان میکند.
روایت سوم: «تلی از خاک» و یک پارکینگ مرموز
اشرف خادم، همسایه قدیمی بیت رهبری که دقیقاً روبروی آن زندگی میکند، روایت جالبی دارد. او میگوید روز حادثه، آنقدر انفجار شدید بود که خانهشان از دود و گرد و خاک پر شد، «طوری که میشد روی سرامیکها با انگشت نوشت.» او همچنین میگوید که روز یازدهم اسفند، پنج موشک دیگر به پارکینگ طبقاتی بیت اصابت کرد. پارکینگی که قبلاً محل برگزاری روضههای زنانه بود و حالا به هدفی نظامی تبدیل شده بود.
خانم خادم وضعیت فعلی محل را اینطور توصیف میکند: «وقتی از پشت بام خانه به ساختمانها نگاه میکنی، فضای سبز منطقه از بین رفته و چیزی جز تلی از خاک دیده نمیشود.» این یعنی آن جایی که روزگاری نماد قدرت مطلق بود، حالا به یک تپه خاک تبدیل شده.
مجتبی خامنهای: از قطع پا تا سلامت کامل
و اما داستان مجتبی خامنهای، وارث تاج و تخت. روایتها درباره او آنقدر متناقض است که آدم یاد داستانهای هزار و یک شب میافتد. یک روز میگویند پای او قطع شده، روز دیگر میگویند فقط چند بخیه خورده. یک روز میگویند در سلامت کامل است، روز دیگر میگویند جراحاتش شدید بوده.
احمد خاتمی، عضو مجلس خبرگان، گفت که شدت جراحت پا به اندازهای بود که احتمال قطع عضو مطرح شده بود، اما پزشکان موفق شدند پای او را حفظ کنند. از طرف دیگر، مظاهر حسینی، مسئول دیدارهای دفتر خامنهای، میگوید که تنها یک ترک کوچک پشت گوشش ایجاد شده بود. واقعاً کدام را باور کنیم؟
جالبترین روایت را سالار ولایتمدار، عضو کمیسیون امنیت ملی، ارائه داد. او گفت که به دلیل نظر علمای نجف، قم و مشهد و تصمیم مسئولان امنیتی، فعلاً تصاویر و آثار جدیدی از مجتبی منتشر نمیشود تا «دشمنان نتوانند از مسیرهای خاص و علوم غریبه که در دانشگاههایی مثل تلآویو مطرح میشود، به او آسیب برسانند.» یعنی واقعاً کسی در جمهوری اسلامی به «علوم غریبه» اعتقاد دارد؟ یا این فقط یک بهانه است برای پنهان کردن حقیقت؟
سوال بیجواب: چرا هیچ عکسی از مجتبی نیست؟
با وجود همه این روایتها، هنوز هیچ عکس، ویدئو یا صدایی از مجتبی خامنهای منتشر نشده. نه یک پیام ویدئویی، نه یک عکس سلفی، نه حتی یک تماس تلفنی. در دنیایی که همه چیز با موبایل ضبط میشود، این سکوت معنادار است. آیا او واقعاً زنده است؟ آیا جراحاتش به حدی است که نمیتواند در انظار ظاهر شود؟ یا شاید هم او هم در آن حمله کشته شده و رژیم میخواهد این موضوع را پنهان کند؟
هر چه هست، این ابهام، مثل خوره به جان روایت رسمی افتاده و هر روز بیشتر آن را از درون میخورد. شاید روزی حقیقت آشکار شود، اما تا آن روز، ما فقط میتوانیم به این روایتهای متناقض بخندیم و منتظر باشیم تا پرده بعدی این نمایش مسخره بالا برود.
سوالات متداول
آیا علی خامنهای در بمباران بیت رهبری کشته شد؟
بله، تلویزیون دولتی ایران یک روز بعد از حمله، کشته شدن علی خامنهای را تأیید کرد. با این حال، جزئیات دقیق محل و نحوه کشته شدن او هنوز به طور رسمی اعلام نشده است.
مجتبی خامنهای در زمان حمله کجا بود؟
بر اساس روایتهای مختلف، مجتبی خامنهای در زمان حمله در مجموعه بیت رهبری حضور داشت. برخی میگویند او در حیاط بود و برخی دیگر میگویند در جلسهای با عباس عراقچی شرکت داشت. او از ناحیه پا و کمر مجروح شد اما جان سالم به در برد.
چرا هیچ تصویری از مجتبی خامنهای بعد از حمله منتشر نشده است؟
مقامات ایرانی دلایل مختلفی برای این موضوع ارائه کردهاند، از جمله مسائل امنیتی و توصیه علمای دین. با این حال، این سکوت باعث ایجاد شبهات زیادی در شبکههای اجتماعی شده است.
آیا همسر علی خامنهای در این حمله کشته شد؟
خیر. ابتدا خبر کشته شدن منصوره خجسته باقرزاده، همسر علی خامنهای، منتشر شد، اما بعداً مشخص شد که او در زمان حمله در بیمارستان بستری بوده و جان سالم به در برده است.